نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

این روزها برای تنها شدن، کافیست صادق باشی !!!

 

من امشب خوشحال ترین آدم غمگین زمینم...داشتم فکر می کردم چقد خوبه مثل اسکارلت شونه هاتو بالا بندازی و به بزرگترین غم زندگیت بگی: فردا بهش فکر میکنم!!!!

ღ ღ
شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد.

آدمهایی که به جای فریاد ، سکوت می کنند ، بالاخره روزی به جای صبر کردن در را باز می کنند و می روند...! بوسه عشق

 

 

عارفی را گفتند، جمله ای بگو تا وقتی ناراحت هستیم ، شادمان کند،و وقتی شادیم،ناراحت. وی گفت : "" این نیز بگذرد......!!!! ""

 

وقتی ظرف میشویی دعا کن، شکر کن به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی یعنی غذایی در کار بوده، یعنی کسی را سیر کرده ای، یعنی با محبت با عشق از یکی دو نفر مراقبت کرده ای ...برایشان آشپزی کرده ای، میز چیده ای. تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند.

ساحره پورتوبلو / پائولو کوئلیو
ینجا سرزمین کلمات معکوس است:
جایی که گنج، جنگ می شود
درمان، نامرد می شود
قهقهه، هق هق می شود اما دزد همان دزد است و درد همان درد

 

 

ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﺴﺘﺄﺻﻞ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼکوﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﻨﻢ؟ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ» :ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ. ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺑﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺸﺎﻥ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﮐﻨﻨﺪ.« ﺍﻣﺎ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ: »ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ، ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻭ ﮐﻢ ﺳﻮﺍﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﮕﻤﺎﺭ. ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﭘﺴﺖ ﺑﮕﻤﺎﺭ. ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ﻭ ﻧﻔﻬﻢ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﮑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻃﻐﯿﺎﻥ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻮﭺ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ، ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﮒ، ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﺍﻧﺰﻭﺍ ﺳﭙﺮﯼ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ ♥

 

 

و چیزها را می بینی و می پرسی: چرا؟ من خواب چیزهائی را که وجود ندارند می بینم و می گویم: چرا که نه؟
جرج برنارد شاو
(( A ))

من زنم ، دعای خیر دیده ام ، نفرین هم شده ام . همه ی زندگی ام بداهه بوده . از همه ی آتش ها همچون افسانه ها گذر کرده ام ، پاک و بی شبهه . فقط برای لحظه ای که با تو باشم ... پس آدم باش ...
از : دلنوشته های دلنشین
برگــرد عشق قدیمی و دیرین من؛ برگرد و بگو دوستـت دارم . . . تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم تا آرزوی داشتن یـک دندان را به گــــــــــور بـبـــری چه برسد به من و یک عشق حقیقی..
اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز آرومه و خیلی خوب نه غمـــــی هست و نه دردی... بدون که دیشب تو خواب مردی! روحــــــت شاد و یــــادت گرامی... <♥>
زاهدی گوید: سخن چهار کس مرا سخت تکان داد. اول : مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد و او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم : مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ ... سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟ .
از: چند لحظه انرژی مثبت
خواستم بگویم کیستم دیدم نگفتن بهتر است!!!
چه سود؟
آنکه با من نمی ماند!
همان بهتر که نشناسد مرا...
آنکس که می ماند خود خواهد شناخت
مرو راهی که با ریگی بلغزی
مشو بیدی که با بادی بلرزی
تو را قدر و تو را قیمت گران است
مکن کاری که یک ارزن نیرزی . . .
سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
.:: دکتر علی شریعتی ::.
 
نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

وقتی تخم مرغ بوسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان میرسد.
وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز میشود
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز میشود
تنها متولد میشویم تنها از دنیا میرویم و تنها به خدا میرسیم و در رستاخیز تنها جوابگو خواهیم بود .و خدا تنهاست. چرا؟بیایید در این باره در سکوت ذهن تفکر کنیم. ناهید طیبی
نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی   طوطی خموش به چو تو گفتار می‌کنی
کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد   دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی
تو خود چه فتنه‌ای که به چشمان ترک مست   تاراج عقل مردم هشیار می‌کنی
از دوستی که دارم و غیرت که می‌برم   خشم آیدم که چشم به اغیار می‌کنی
گفتی نظر خطاست تو دل می‌بری رواست   خود کرده جرم و خلق گنهکارمی‌کنی
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف   با دوستان چنین که تو تکرار می‌کنی
دستان به خون تازه بیچارگان خضاب   هرگز کس این کند که تو عیار می‌کنی
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم   یاری نباشد این که تو با یار می‌کنی
تا من سماع می‌شنوم پند نشنوم   ای مدعی نصیحت بی‌کار می‌کنی
گر تیغ می‌زنی سپر اینک وجود من   صلحست از این طرف که تو پیکار می‌کنی
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب   کز آفتاب روی به دیوار می‌کنی
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش   کافر چه غم خورد چو تو زنهار می‌کنی

سعدی

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع میکرد

پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع میکرد

اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش میرسید
...
مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش میرسید

اگه تو مال من بودی همه خبردار میشدن

ترانه های عاشقی رو سرم آوار میشدن

اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم

پاییز میفهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم

اگه تو مال من بودی انقد غریب نمیشدم

من چی میخواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم

اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود

دل من اون آواره ای که شبا میگرده نبود

اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت

تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت

اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت میشد

قصه ی عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت میشد

اگه تو مال من بودی میبردمت یه جای دور

یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور

اگه تو مال من بودی،‌ میذاشتمت روی چشام

بارون میخواستی میبارید، ابر سفید گریه هام

اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمیریخت

شمعی که پروانه داره، اشک غم انگیز نمیریخت

اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت

آدما دارا میشدن، دنیا دیگه فقیر نداشت

اگه تو مال من بودی خیال نمیکنم باشی

پس میرم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

 

وقتی صحبت از ازدواج می شود ، مرد ها سخت ترین وظیفه را بر دوش دارند؛ باید پا پیش بگذارند از دختر مورد علاقه خود خواستگاری کنند .به گزارش نظام آباد در این بین مردانی هستند که برای اینکه لحظه خواستگاری را به یادماندنی تر و شیرین تر کنند دست به اقدامات عجیب و غریبی می زنند تا بلکه دل محبوب خود را بدست بیاورند و جواب مثبت را از او بگیرند.

 

 

خواستگاری مجازی:

005 خواستگاریهای عجیب و یا خلاقانه در دنیا Hasht Khastegari Ajib DonYa

برنی پنگ ۲۶ ساله اهل نیو جرسی حدود یک ماه برای برنامه ریزی مجدد بازی تلاش کرد و موفق شد که طوری آن را برنامه ریزی کند که زمانی که تیمی لی ، دختر مورد علاقه اش آن را بازی می کند و امتیاز بالایی کسب می کند یک انگشتر نامزدی صورتی بر روی صفحه به همراه سوال ” با من ازدواج می کنی” پدیدار شود.
شرکت سازنده این بازی زمانی که متوجه شد برنی بازی آنها این چنین ماهرانه هک کرده نه تنها از وی شکایت نکرد بلکه حاضر شد بخشی از هزینه ی ازدواج او را متقبل شوند.

 

خواستگاری با چتر:

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

بذار همین الان ، که حالم خوبه باهات اتمام ِ حجت کنم!
اگه یه روز من اونقدر احمق بودم ، که گفتم از زندگیم برو بیرون

تو باید اونقدر باهوش باشی ، که بفهمی دارم حرف مفت میزنم .....D:
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

سخت آشفته و غمگین بودم …
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را …
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند …

خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم!
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم ...
سومی می لرزید ...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود ...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید ...
"پاک تنبل شده ای بچه بد"
"به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
"ما نوشتیم آقا"

بازکن دستت را ...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله ی سختی کرد ...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کرد و سپس ساکت شد ...
همچنان می گریید ...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز، کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ...

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن !

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید ...

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش و یکی مرد دگر
سوی من می آیند ...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو و کنار چشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا ...

چشمم افتاد به چشم کودک ...
غرق اندوه و تاثر گشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر …

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام …
او به من یاد بداد درس زیبایی را ...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم
با محبت شاید، گرهی بگشایم
با خشونت هــرگــز ...
هــرگــز.
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

قبل از اینکه بخواهید اصل 90 به 10 را بخوانید باید بدانید که این اصل تمامآ مربوط به عکس العمل شما نسبت به اتفاق های مختلف است. اینکه این اصل زندگی شما را متحول خواهد کرد یا نه به عکس العمل شما نسبت به این مطلب مربوط می شود. اگر به چشم «یک مزخرف دیگه» بهش نگاه کنید قطعآ عمل نخواهد کرد ، البته من هم از شما نمی خواهم بدون تفکر قبولش کنید فقط قبل از اینکه فراموشش کنید با ذهن باز و بی طرف درباره اش فکر کنید و چند بار امتحانش کنید.


اصلآ چی هست این 90 به 10؟
این اصل میگه 10 درصد زندگی خارج از کنترل ولی 90 درصد آن تحت کنترل ما است و خوب یا بد بودن آن به عکس العمل ما مربوط می شود. تاخیر ساعت پرواز هواپیما ، خراب شدن ماشین یا فوت یکی نزدیکان مان دست ما نیست ، ما روی این 10 درصد کنترلی نداریم ولی 90 درصد باقی متفاوت است! ما می تونیم تصمیم بگیریم که چطوری باشه. چطوری؟ با عکس العمل هامون.
نگذارید مردم روی زندگی شما تاثیر منفی بگذارند ، هنز عکس العمل می تواند بدترین شرایط را به بهترین شرایط تبدیل کند. بگذارید یک مثال بزنم:
سر میز صبحانه نشسته اید که یکدفعه دست دختر کوچک تان به لیوان چای می خوره و همش میریزه روی لباس شما. چیزی که اتفاق افتاده ابدآ تحت کنترل شما نبوده.
اما کاری که شما بعد از افتادن این اتفاق می کنید همه چیز را مشخص می کند!
شما قاطی می کنید! با عصبانیت سر دخترتان داد می زنید. او شروع به گریه کردن می کند. حالا با خشم همسرتان را به خاطر گذاشتن لیوان چای روی لبه میز دعوا می کنید و با عجله می روید بالا و لباس تان را عوض می کنید و بر می گردید پایین. اما می بینید دخترتان به خاطر گریه کردن نتوانسته صبحانه اش را تمام کند و برای مدرسه رفتن آماده شود. سرویس دخترتان می رود!
همسرتان باید سریع برود سر کار ، شما ماشین را بر می دارید تا دخترتان را به مدرسه برسانید. چون عجله دارید جایی که باید با سرعت 60 کیلومتر در ساعت حرکت کنید با سرعت 90 رانندگی می کنید. شما بعد از هدر دادن 35 هزار تومان برای جریمه سرعت غیرمجاز با 15 دقیقه تاخیر به مدرسه می رسید. دخترتان با عجله بدون خداحافظی به طرف در می دود.
با نیم ساعت تاخیر می رسید به محل کارتان اما می بینید کیف تان را فراموش کرده اید! روز شما به گند کشیده شده! و همینطور بیشتر به گند کشیده می شود!
بالاخره با خستگی بر می گردید خانه و بدیهی است که جو خانه مثل هر روز نیست و همسر و دخترتان از شما دلخور هستند و هر سه تای تان روز بدی داشته اید.
چرا؟ به خاطر عکس العمل شما هنگام صبحانه خوردن.
چرا شما روز افتضاحی داشتید؟
الف) تقصیر چای بود؟
ب) تقصیر دختر تان بود؟
پ) تقصیر پلیس بود؟
ت) تقصیر خودتان بود؟
جواب قطعآ «ت» است. ریختن چای تقصیر شما نبود اما عکس العمل شما به ریختن چای تنها در همان پنج ثانیه روز شما رو خراب کرد.
حالا ببینید این روز می توانست چطوری باشه:
چای می ریزه روی شما. دخترتان خیلی ناراحت می شود.
شما می گویید «عیبی نداره عزیزم ، دفعه بعدی حواستو بیشتر جمع کن»
حوله را از روی صندلی بر می دارید و سریع می روید بالا ، پیراهن دیگه ای می پوشید و کیف تان را بر می دارید و سریع میایید پایین ، در همین لحظه دخترتان را از پنجره می بینید که سوار سرویس شد و برای شما دست تکان داد.
شما پنج دقیقه زود به کار تان می رسید ، به همکاران تان سلام می کنید و با نشاط و انرژی روی کار تان تمرکز می کنید.
دو سناریو مختلف ، شروع های یکسان ، پایان های خیلی متفاوت!
چرا؟ به خاطر عکس العمل شما!
اجازه ندهید اتفاق های مختلف روز و زندگی شما را مختل کند چون هر عکس العمل اشتباه می تواند ضرر زیادی به همراه داشته باشد.
به شما می گویند شاید از کارتان اخراج شوید؟
به جای اینکه عذا بگیرید و بی خواب بشید و استرس بگیرید دنبال یک کار تازه باشید. قبول دارم وقتی واقعآ این موضوع پیش بیاد کار سختیه و نمیشه فقط راجع به یه چیزی حرف زد ولی سعی تان را بکنید. خواهید دید که قوی تر و قوی تر می شوید.
هواپیما تاخیر داره؟ برنامه کاری تان را به هم زده؟
به جای فحش دادن به زمین و زمان و اخم کردن به مهمان دار ها از وقت تان برای یاد گرفتن چیز های تازه یا شناختن بقیه مسافر ها استفاده کنید. گاهی این کار ها که به نظر مسخره می آیند (مثلآ شناختن سایر مسافر ها هنگام تاخیر هواپیما) زندگی تان را طوری متحول می کنند که خودتان باورتان نمی شود. فرصت های خوب همیشه آن لحظه که انتظار دارید سر راهتان نمی آیند گاهی باید خودتان ماجرا جو باشید و آنها را پیدا کنید.
عصبانی بودن و از روی عصبانیت رفتار کردن همه چیز را بدتر می کند. مثالش را به خوبی می دانید!
حالا اصل 90 به 10 را به خوبی شناخته اید ، کاری که باید بکنید این است که با بستن این صفحه آن را از یاد نبرید و آن را در موقعیت های واقعی در زندگی تان به کار بگیرید. فقط یک بار امتحان کنید ، مثلآ در یک جر و بحث سعی کنید مثل مثال بالا همه چیز را به طرز مثبت تغییر دهید و اگر همه چیز خوب پیش رفت عین این پست فکر کنید که اگر این کار را نمی کردید چه اتفاق هایی می توانست بیفتد.
مداد سیاهی که من دارم می تواند اثر های چند صد هزار دلاری خلق کند اما من نمی توانم! بستگی داره کی چطوری ازش استفاده کنه.
اصل 90 به 10 و امثال آن می تواند بدترین زندگی ها را به بهترین زندگی ها تبدیل کند. باز هم بستگی داره کی چطوری ازش استفاده کنه.
عکس العمل شما نسبت به این پست چیه؟ ممکنه به اشتراک گذاشتنش با دوستان تان زندگی آنها را متحول یا حداقل خوشحال شان کند. همچنین نظرتان نویسنده را!
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

یاد بگیریم ارتباط هایمان را تفکیک کنیم.یعنی به خودمون بگیم با این دوست قراره فقط تا سر کوچه بروم و با آن یکی تا قله ی قاف! با سومی تا پای پله هم نخواهم رفت!
در ارتباطات همیشه دیوار حرمت را حفظ کنیم.عشق یعنی احترام.بدون احترام عشقی وجود نداره! اگه ما حرمت دیگران، احساسات و افکار و عقایدشون رو نگه نداریم، کسی هم حرمت ما را نگه نخواهد داشت. یادتون نره دعوای بزرگ از شوخی کوچک شروع میشه! در ضمن فراموش نکنیم که، یکدفعه جوگیر نشیم! اگر دو نفر خط ارتباطشون پر رنگه و دارن با هم شوخی می کنن، ما اجازه نداریم فکر کنیم که می تونیم همون شوخی رو با اون ها انجام بدیم!
یاد بگبریم در آدم ها نکات مثبتشان را پیدا کنیم و به آنها بگوییم. اگه ما با دیگران احساس رقابت کنیم، نمی تونیم هرگز از اونها تعریف کنیم.وقتی احساس رقابت با دیگران می کنیم که خودمون رو با دیگران می سنجیم.در حالی که این اشتباهه.ما فقط باید خودمون رو با خودمون مقایسه کنیم چون هر کدوم از ما منحصر به فردیم! پس در ارتباطات وقتی نقطه ی مثبتی از کسی می بینیم ، باید حتما" به اون بگیم. یادتون باشه باید حقیقت مثبت آدمها رو دید و به اون ها گفت. نه اینکه مثلا" به کسی که دماغ گنده ای داره الکی بگین که عاشق دماغ اون هستین! در اون دنبال چیز دیگه ای بگردین! مطمئن باشید در هر آدمی چیزی زیبا برای ستایش وجود داره!
نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |