نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

این شعر خیلی طولانی تر و قشنگ تر از اینیه که من نوشتم اما کاملش رو پیدا نکردم
و همین قدرش رو از قدیم حفظ ام که براتون می نویسم و تقدیم می کنم به یک دوست عزیز
که امروز باد بیرحم خزان برگی رو ازش غارت کرده و من مطمئنم اون درخت تنومندیه که
زمستان رو شکست می ده

 

من اقاقی هستم
باد بیرحم خزان
آخرین برگ مرا غارت کرد
و من اینک شاکی
و خزان متهم است
و در این محکمه ،سرمای زمستان قاضی ست
باز هم رابطه ها ضابطه ها
رای قاضی این بود
که خزان تبرئه است
می تواند برود
و کنون پرونده بسته شده
من اقاقی هستم
برگ سبزم خشکید
برگ زردم اما خبر از یک فلق خونینن داشت
در بهاری دیگر باز برمی گردم

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

امشب  تمام  آینه ها  را  صدا  کنید

گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید

ای   دوستان   آبرودار  در   نزد  حق

در  لیلة  الرغائب   مرا  هم دعا کنید

نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

دلم عجیب گرفته

زندگی داره می چرخوندم و ازم کار می کشه

خسته ام و همه اش یه عالم کار سرم ریخته

اونقدر که این روزها ناهارم رو ٣ یا ۴ می خورم و نمازم می اوفته به بعد از ٧

نمی دونم این به جبران کم کاری های گذشته است یا از روی...

 

دلم یه مسافرت خلوت پر از استراحت می خواد

این یکی از کارهای پایان نامه منه چقدر دلم برای اون روزها تنگه!

موضوع پایان نامه ام تصویرسازی شعرهای سیروس جمالی بود

اینی که می بینید همیشه روی دیوار اتاقم زدم و این روزها هر روز می خونمش

و می خونمش

و می خونمش

واز خودم می پرسم این رقص فراموشی چیه من باید چی رو فراموش کنم تا به زمین برسم؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

مدت ها بود که این طور عمیق با یه فیلم ایرانی متاثر نشده بودم
و گریه نکرده بودم
اصلا یادم نمی اد تا حالا از فیلمی این قدر خوشم بیاد
که دلم بخواد خیلی زود دوباره توی سینما ببینمش
همه لحظه های فیلم داشت حرف می زد
و از سوپر استار و ملودی کمکی خبری نبود
هرچند که واقعاٌ هنرپیشه هاش از سوپراستارهای موجود یه سروگردن سر بودند
داستان اون قدر قشنگ دردش رو منتقل می کرد که تو می شدی زهرا سادات
می شدی آقا سید
می شدی عاطفه جونی
می شدی تارهای قالی روی دیوار
و یه دستی تو رو به خودش می بافت
عاشق اخلاق آقا سید شدم
مناعت طبعش یه لحن لطیفی داشت که به دل می نشست
اصلاٌ ادا اطوار نبود
وقتی می خواست شاگردی کنه جداٌ شاگرد بود
و خیلی قشنگ بود وقتی حاظر شد به قیمت جون کندن منبر نره
این نشون می داد می فهمه که هنوز شاگرده
هر چند در حد جفت کردن کفش کوچیکه و نمی دونه 
اما از همدرس ها و مربی ای که حتی نپرسیدند و نفهمیدند چه دردی اون رو مجبور به بچه به کلاس آوردن کرده بزرگ تره
درد طلب و درد بی کسی!
وقتی می خواست مادری کنه تازه فهمید چه طلایی تو خونه داشته
و جداٌ که زنش عجب طلا نه جواهری بود
عبورش از پوسته زندگی به عمق، خیلی به آهستگی و نرمی و بی سکته صورت گرفت
و وقتی زنش توی خونه نبود تازه بودش به چشم های آقا سید اومد
روابطشون خیلی قشنگ خوب بود احترام بین شون چیزی بود که همیشه آرزومه داشته باشم
خواهرم می گفت:< عاشق سید شدم اون قدر که ماه بود.>
ولی حیف...
حیف که نیست جواهری مثل زهرا سادات و ماهی مثل آقا سید
قشنگ ترین صحنه فیلم به نظر من جایی بود که توی پیک نیک آقا سید تلاش کرد قرآن بخونه و نتونست
و آیاتی رو که حفظ بود خوند تا زهرا سادات نفهمه و چه آیاتی می خوند!من که یکی در میون معنی ش رو می فهمیدم زار می زدم

و بعد گفت که دوستش داره! وانگار بارش رو زمین گذاشته باشه سبک شد وخوابید
و یهو دیدم خدایا من رو ببخش
ببخش که این قدر حالم بده
این قدر برات ناله می کنم و یادم میره
که تو خودت گفتی بعد از هر سختی راحتیه
و تو کیمیا گر این بازاری و ما همه باید مس وجودمون رو به آتیش تو بسپریم
شاید که طلا بشیم

و این که تو هستی و من رو دوست داری...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |



من می‌‌توانم خوب، بد، خائن ، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان صفت باشم0


من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم 0
 
من می‌توانم سکوت کنم، نادان ویا دانا باشم0
 
 چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است0
 
 و تو هم به یاد داشته باش: 0
 
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام0 
 
 و به یاد داشته باش ، منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است0 
 
 تویى که تو از من می سازى ، آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند0 
 
 لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان 0
 
   من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و تو هم می‌توانى
انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ، ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از 
من چه می‌خواهى0 

 می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم0 

 می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم، چرا که ما هر دو انسانیم0
 
این جهان مملو از انسان‌هاست، پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد0 
 
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم0 

 قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است0 
 
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند0 
 حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند0 
 دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم0 

 چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و
 نه دشمنى و نه حتی رقیبى0 

 من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى همه انسان
هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا0
  
نامت را انسانى باهوش بگذاراگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى
متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند0

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد
 
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ....  و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...   می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی ...   در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...          او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ......   او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...               او مادر می شود و همه جا می پرسند   نام   پدر ......

 

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست


عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی 
 
 
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند
 

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش
 
هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود

هر لحظه دردی سر بر می‏دارد

و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند

این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند

مگر این قفس کوچک است

خوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟

 

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

 

هر کس آنچنان می میرد که زندگی می کند

 

 


نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |