نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان  . . .

نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

دلم می خواد برم یه جای جدید

چند وقتی هست که این خونه رو دست و پا کردم

اما اسباب کشی وقت می بره

امروز با وجود معده دردی که این چند روزه امونم رو بریده

سعی کردم درد دلای واجب ترم رو جمع کنم

و ببرم

التماس دعا...

نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

یامقلب القلوب و الابصار
            یامدبر الیل و النهار
              یا محول الحول و الاحوال
              حول حالنا الی احسن الحال
                        و ثبت قلوبنا الی الدینک


خدایا برای همه مهربونیات شکر
برای همه دقت هات روی حال و روز این بنده کوچیکت شکر
خدایا باهام باش
بهت احتباج دارم
خدایا اگه چشم هام کم سو شدند و تو رو نمی بینم یا کم می بینمت
متشکرم که تو سمیع و بصیری
متشکرم که تو من رو می بینی و صدای من رو می شنوی
خدایا اگه من گاهی هستم گاهی نه
و سیم هام قطعی و وصلی داره
از تو ممنونم که همیشه هستی
و همیشه با منی
به قول خودت از رگ گردن به من نزدیک تری
تو که نزدیک منی چه غم که بعضی از عزیزان دورند
همه عزیزهام رو به تو می سپرم که تو نیکو نگهبانی هستی
و خودم رو به تو می سپرم
که با منی
که مال منی
که خدای منی
که آرام بخش دل بی تاب منی
و برترین و نیکو ترین آرام کننده قلوب بیماری
خدایا ازت سلامت روح و جان می خوام
ازت می خوام که روز و روزگار ما رو دگرگون کنی
و به روزی بهتر و روزگاری بهتر برسونی
خدایا کمکون کن تا دردرگاه امام زمانمون شرمنده نباشیم
خدایا ظهورش رو نزدیک کن
که جهان بی تاب رسیدن قدومشه
و فردا جمعه است
خدایا یک دوست دارم که تازه ازدواج کرده و بیکار شده
یه کار خوب بهش بده تا پیش همسرش سرافکنده نشه
خدایا چند تا دوست هم دارم که تنهان و یه همراه خوب و شایسته ازت می خوان
صدای اون ها رو هم بشنو
حال پدر بزرگ و مادر بزرگ ام زیاد خوب نیست اونها رو هم شفا بده که هر دوشون حق زیادی به گردن من دارن که کمترینش دعا برای سلامتشونه!
یکی از دوستام بعد از چند سال زندگی مشترک مدام رو الا کلنگ جدایی ولی یه مشاوره نمی ره
بهش صبوری ،عقل و درایت بده و مشکل اش رو حل کن
یکی از دوستام یک سال و نیمه که محبوبش رو از دست داده و دلش آروم نشده
و داره از تو هم می بره و می گه خدایی که نمی تونه آرومم کنه به چه دردی می خوره
من نتونستم مجابش کنم که با تو آشتی کنه خودت آرومش کن و حکمتت رو نشونش بده
خدایا کار جدیدی که بابام شروع کرده را برای خانواده ما مایه خیر و برکت کن
و سایه پدر و مادرم رو همیشه رو سرم نگه دار و عمر باعذت و سلامت بهشون بده
خدایا کمکمون کن تا بنده های شایسته ای برات باشیم و تو مسیر بنده گی ات قدم برداریم
خدایا باید برای استادم ،که من رو با تو آشتی داد و کمک کرد تا تو مسیرت محکم تر قدم بردارم ،زودتر دعا می کردم ایشون رو هم عمر با عذت و سلامت عنایت کن
و مشکلاتشون رو مثل همیشه به معجزات یدالهی خودت رفع کن

خدایا چه دل پری داشتم من
و چقدر التماس دعا شنیده بودم این مدت
خدایا هر کدومشون رو یادم رفت تو این روزا و شبای پر برکت حاجات صلاحشون رو برآورده کن
متشکرم که امشب یه فرصتی دادی و یه آرامشی یا بهتره بگم یه بی تابی دادی تا باهات حرف بزنم
حال مناجات و دعا رو از من نگیر
دوستت دارم خدای مهربان و رئووف من
ممنونم که یک بار دیگه دستم رو گرفتی و کمک کردی از روی یه چاه دیگه هم تو زندگی بپرمقلب

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

امروز خیلی بی حوصله تو خونه نشسته بودم و باز سر کار نرفتم هر کی زنگ زد بکشتم دفتر به بهانه ماشین نداشتن پیچوندمش!
بعد هم داشتم وب گردی می کردم که خواهرم اومد وپیشنهاد داد بریم یه کاری بکنیم که من خیلی وقت بود ازش خواسته بودم.
خوشحال شدم و آماده شدم رفتیم
جایی که کار داشتیم توی مرکز خرید پاسداران بود
برگشتنی به هم گفت بریم یه دور بزنیم می خوام برا هدی کادو تولد بخرم
رفتیم
عجب فروش فوق العاده هایی زده بودند!!!
کف کردیم
سایز پای کوچیک هم نعمتیه
همه کفش ها به پام می خورد
و چون تک سایز شده بودند فروش فوق العاده عجیبی خورده بودن!
ککفشی که مامانم 30 خریده بودن شده بود 10 و فقط یکی اندازه پای من مونده بود
خلاصه سرتون رو به درد نیارم
کادوی هدی از فروش فوق العاده فروشگاه ستارگان خریداری شد با تخفیف 50% اما من 3تا کفش نو خریدم دوتا مشکی و یه سفید
یه کفش و یه شلوار ورزشی و
یه انگشتر خوشگل و یه گردنبند هم خواهرم خرید
چند تا هم لباس خواب خریدیم اونا هم 50 % شده بود
خلاصه وقتی بر می گشتیم خونه
یه عالمه کیسه تو دستمون بود
خیلی جالب بود فقط توی دوبی این جوری خرید کرده بودیم
و تا حالا پیش نیومده بود که تو نیم ساعت بتونم این همه چیز خوب پیدا کنیم
کلی خوش گذشت
سر افطار رسیدیم خونه
مامانم هم با ما همراه شد و اومد به دیدن خرید هامون اون قدر که افطار کردن یادش رفت!
من هی می رفتم می اومدم کفش عوض می کردم یه قاشق حلوا می خوردم
دوباره می رفتم می اومدم یه لقمه نون پنیر می خوردم یه کفش دیگه می پوشیدم
از وقتی بزرگ شدم هیچ وقت خرید این قدر بهم مزه نداده بود
خیلی لذت بردم شاید برای این که از دسترنج خودم و با بهترین قیمت ،بهترین و شیک ترین چیزها رو می خریدم!
خدایا برای همه چیز ممنونم و شکر
همیشه با من باش
و کمکم کن تا ناشکر نباشم
 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگ‌شت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من این‌جام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل این‌جا نیستی. پی چی می‌گردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می‌دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کره‌ی زمین هزار جور چیز می‌شود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیاره‌ی دیگر است؟
-آره.
 -تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -همیشه‌ی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را می‌شناسم که باهر صدای پای دیگر فرق می‌کند: صدای پای دیگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بیرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می‌شود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

این جملات یک گل چینه از دسته گل مناجات های آقای نوری زاد در زندان:

خدایا ، تنهایی ، مبارک خودت ، شایسته ی خودت ، مختص خودت . بیا و ما را با جلوه هایی از حضور خودت شادمان کن . ما را از قعر تنهایی بیرونمان بکش ، و بر زانوانت بنشان .

سربه شانه ام بگذار و با من گریه کن . برای انسانی که انسان نیست . و برای انسانیتی که به تاراج  رفته است .   می خواهم صدای نفس های تو را حس کنم . می خواهم ضربان قلبم را با ضربان هستی ای که تو گسترانیده ای تنظیم کنم . می خواهم داد بزنم و به همه ی هستی بگویم که خدا به شانه ی من سر نهاده است و ارتعاش نجواهای مرا نیز می شنود .
خدایا دست یداللهی خود را به من بده . یا با همان دست یداللهی ات ، دست دل مرا بگیر و مرا با بی رنگی خودت رنگ بزند .
اینجا زمستان است  و هوا سرد . بیا و داغم کن . بگذار من در گرمای تو آب شوم . و با بهار نفس های تو بشکفم .
خدایا هر روز مرا بکش ، و دوباره از نو حیاتم بده . این قابلیت را از من مگیر . خوشا به حال کشته ای که خونی اش تو باشی . و خوشا به حال کشته ای که تو حیاتش بدهی .

 

اگه می خوای کامل اش رو بشنوی به لینک حکایت من برو فایل صوتی اش اون جا هست!

من از دیشب تا حالا نمی دونم چند بار گوشش کردم

اما می دونم صدبار آروم ترم

توی این سلول انفرادی تن ام!

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای  به  دام  جنونم  کشید  و  رفت
پس  کوچه های  قلب  مرا جستجو نکرد
اما مرا  به عمق  درونم  کشید  و  رفت
تا  از  خیال  گنگ   رهایی ،  رها  شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

.

.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

وقتی کسی نیست که به دادت برسه ، داد نزن

شاید از سکوتت بفهمند که چقدر درد و غم تو وجودته . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

تاب می خورم
تاب، تاب می خورم
گوییا از آب ناب می خورم
در میان تورهای نور خفته ام و تاب می خورم
فشار نور، قدرت نگاه را به باد می دهد
گاه باز می کنم نگاه را
و مهر او مرا تاب می دهد
چشم هام ناتوان ز دیدن اند
و غافل ام زدستهای مهربان او
ولی
آغوشی که امن تر ز مال مادر است
به جز دست های رب مهربان
دست هیچ کس دیگری نبوده ، نیست!
او مرا آب می دهد و من تاب می خورم
تاب می خورم
تاب می خورم
تاب می خورم

تاب می خورم

تصویر یارب از استاد عزیز محمود فرشچیان

 


خدایا برای همه مهربونیات ازت ممنونم
آرامشی که ازت خواستم اونقدر نرم وارد زندگیم شده که نفهمیدم
و تو این دفتری که همیشه برات نامه می نوشتم چیزی ننوشتم از طعم شکر!
چندی ست که به یه ضعف بزرگ درونیم غلبه کردم و به واسطه نتایج حاصل از این پیروزی شادم وآرام!
خدایا نگاه مهربونت رو از روم برندار و مثل همیشه همراه و یاور من باش و کمکم کن
یه شعری هست که قبلاٌ شنیدم و دلم می خواد این جوری تغییرش بدم
پیوسته ناله می کنم که بیا دست من بگیر
خطی بزن به روی همه شکوه های من
دستم گرفته ای ز کرامت ، رها مکن

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش

بر جفای خار و هجران صبر بلبل بایدش

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش...

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

این یکی از نامه های نادر ابراهیمی نویسنده فهیم و محبوب من به همسرش است که در کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم چاپ شده و من خیلی دوستش دارم شما هم بخونید و نظرتون رو بگین:


همسفر!

در این راه طولانی – که ما بی خبریم و چون باد می گذرد – بگذار خرده اختلاف هایمان را با هم، باقی بماند. خواهش می کنم!
مخواه که یکی شویم؛ مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخاب مان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی .
همسفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنای شبیه بودن و شیبه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.
شاید « اختلاف »، کلمه خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید « تفاوت » بهتر از « اختلاف » باشد. اما بهر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.
پس بگذار اینطور بگویم:
عزیز من!
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.
من زمانی گفته ام: « عشق، انحلال کامل فردیت است در جمع ». حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم؛ اما اینجا سخن از عشق نیست، سخن از زندگی مشترک است، که خمیر مایه ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها، و در هر حال، حتی دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو، صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی، قله ی علم کوه، رنگ سرخ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند – به یک اندازه هم.
اگر چنین حالتی پیش بیاید – که البته نمی آید – باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی ست. عشق، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در « حضور » است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان، نسبت به چیزی، یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
تو نباید سایه کمرنگ من باشی
من نباید سایه کمرنگ تو باشم
این سخنی ست که در باب « دوستی » نیز گفته ام.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث باید ما را به اداراک متقابل برساند نه به فنای متقابل.
چه خاصیت که من، با همه تفردم، نباشم، و تو باشی، یا به عکس، تو با همه تفردت نباشی و همه من باشم؟
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست، سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگی ست.
من کامو را بر ساتر ترجیح می دهم، صادقی را بر ساعدی.
باخ را بر بتهوون ترجیح می دهم، عود را به جملگی سازها.
کوه را به دریا، دالی را به پیکاسو.
شاملو را، حتی به نیما.
تو اما ساعدی را دوست تر می داری و بالزاک را.
پیانو و سنتور را به عود ترجیح می دهی.
نه دالی را طالبی نه پیکاسو را. ون گوک را به هر دو ترجیح می دهی.
شاملو را دوست داری، اما هرگز نه به قدر سهراب سپهری.
دریا را دوست داری اما نه دریایی را که باید حسرت زده به آن نگریست...
بیا درباره همه ی اینها به گفت و گو بنشینیم!
بیا بحث کنیم!
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم!
بیا کلنجار برویم!
اما سرانجام، نخواهیم که غلبه کنیم
و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است.
تفاهم، بهتر از تسلیم شدن است.
تا زمانی که تو ساعدی را ترجیح می دهی، و سهراب را، درست تا آن زمان، ساعدی و سهراب مرا به تفکر و شناخت، به زنده بودن و حرکت کردن وادار می کنند. اگر تو، همه من شوی، من و تو سهراب را کشته ییم، و ساعدی را، و بسیاری را...
عزیز من!
بیا، حتی، اختلاف های اساسی و اصولی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دو گانگی شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو ، تو و من حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم
بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
گمان می کنم این جمله آخرین حقوقی ست که در جهان کنونی برای انسان ها باقی مانده است: این حق که در خانه ی خود، در اتاق خود، و در خلوت خود، در باب بسیاری از مسائل، منجمله سیاست و آرمان های سیاسی، اختلاف نظر داشته باشند.
عزیز من!
دو نیمه، زمانی به راستی یکی می شوند و از دو « تنها » یک « جمع کامل » می سازند که بتوانند کمبود های هم را جبران کنند، نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکننند و مسائل خاص و تازه یی را پیش نکشند...
پس بانو!
بیا تصمیم بگیریم که هر گز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان، حرف زدن مان، و سلیقه مان، کاملا یکی نشود...
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.
و هرگز اختلاف نظر را وسیله ی تهاجم قرار ندهیم ...
عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

 

نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |