نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟

خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.

فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.

گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.

-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.

یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.

این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .

خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.

از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.

اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .

آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.

خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.

فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟

خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد

فرشته پرسید : چه عیبی ؟

خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت


who calls you back when you hang up on him

کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی


who will stay awake just to watch you sleep

کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند


wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد[حمایتگر تو باشد]


who wants to show you off to world when you are in your sweats

کسی که مایل باشد  حتی  در زمانی که درساده ترین لباس  هستی تورا به دنیا نشان دهد


who holds your hand in front of his friends

کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد


wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you and how lucky he is to have you

در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی و نگران توست و

چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد


wait for the one who turns to his friends and says that's her

در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش  بگوید اون خودشه[همان کسی  که می خواستم]

 

به نقل از روزهاای آفتابی

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |


از گردنم التهاب را برداید
این وحشت بی حساب را برداید

از دفتر خاطرات هر روزه من
امروز پر اضطراب را برداید
...
عاشق که شدم به هر کسی گفتم گفت
از روح خود این عذاب را بردارید

بی خواب شدم ولی جوابم این بود
از طاقچه قرص خواب را بردارید

از سقف سه ساعت است که آویزانم
از گردنم این طناب را بردارید

با عشق همیشه زنده ام پس لطفا
روبان سیاه قاب را بردارید


حمید عرفانی

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

خدایا مرا محروم کن از داشتن های خطرناک

حتی اگر اشک بریزم !

 حتی اگر التماس کنم ....

 مرا محروم کن از عسل های مسموم ...!

از مارهای خوش خط و خال !

 از لذت های اندوه بار

ای مهربان تر از من نسبت به من ....!

 

--------------------------------------------

 زندگی تلخ ترین خواب منست ، خسته ام ، خسته از این خواب بلند
ساعتها را بگذارید بخوابند . بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست . . .

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |


لطفا بعد از خواندن بیشتر تامل کن- مرسی

 http://www.iran-transportation.com/safar/news/eagle.gif

عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.

 


چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟

بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.

گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.

تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

یک پسر کوچک از مادرش پرسید : چرا گریه می کنی؟

مادرش به او گفت: زیرا من یک زن هستم...

پسر بچه گفت: من نمی فهمم!

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید!

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟

پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زنها برای هیچ و پوچ گریه می کنند!

پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست  چرا
زن هابی دلیل گریه می کنند؟ 
 
 
بالاخره سوالش را برای یک فرشته مطرح کرد و مطمئن بود که فرشته
 
 جواب را می داند.             
 
او از فرشته پرسید: چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
 
فرشته گفت: خدا زمانی که زن را خلق کرد می خواست که او موجود
به خصوصی باشد- بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفرید تا بار همه دنیا را
به دوش بکشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش
بدهد ...

به او یک نیروی درونی قوی داد تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش را داشته
باشد. وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد!

به او توانایی داد که در جایی که همه از جلو رفتند نا امید شده اند او
تسلیم نشود و همچنان پیش برود .
 
به او توانایی نگهداری از خانواده اش را داد حتی زمانی که مریض یا پیر شده
است بدون این که شکایتی بکند ...

به او عشقی داده که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته
باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند .
 
 به او توانایی داد که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذردو
 همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد .
 
به او این شعور را داد که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب
نمی رساند.
 
 اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را
داد که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش
باقی بماند
 
و در آخر به او اشک هایی دادکه بریزد.
 
 این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده
اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد .
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد.
فرشته گفت: 
 
زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا
چشم های او دریچه روح اوست و در قلب او جایی که
عشق او به دیگران در آن قرار دارد....
------------------------------------------------------

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |


 درمتن زیر نتیجه ی آزمایشاتِ ایجاد محدودیت برای برخی موجودات زنده عنوان شده، بسیار جالب است ، حتما بخوانید، براستی آنچه تا کنون درباره ناتوانیهای ما به ما گفته شده و سانسور و خفقان چه تاثیر عمیق و پنهانی بر ذهن ما دارد
 نتیجه آزمایشات بر حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور محدودیتهای ذهنی تحمیل شده از طرف محیط بر ما تاثیر می گذارد. آزمایشات انجام شده بر کَک،
فیل و دلفین مثال خوبی هستند:
 کک ها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گازمی گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند .اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ میدهد .
کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و پایین می افتد . دوباره میپرد و همان اتفاق می افتد! این کار را مدتی تکرار میکند . سر انجام در ظرف را بر می داریم
و کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع ! سرپوش برداشته شده درست است
ومحدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد!

 فیل ها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند !

 علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند وسرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند!
از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند ومی ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند.

 دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در موردمحدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم "می توانید بر خود غلبه کنید " است
 در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار میگیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس ازبرخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشدو وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد؟ دلفین از گرسنگی می میرد
 غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .

 از آنجا که نحوه ی عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است ما می توانیم از این آزمایشات بفهمیم که ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند. به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیتهای ذهنی به محدودیتهای واقعی تبدیل می شوند ،                  به همان   محکمی  !

 باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که :

 چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم، واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست ؟؟؟

 __________________
> من به خاطر میسپارم واژه
> God
> یعنی خداوند
> مخفف
> Good orderly direction
> به مفهوم هدایت خوب و منظم
>

متن بالا از یک ایمیل فورواردی است!

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

این متن رو از وب لاگ ترنم دلتنگی آوردم قشنگ بود و به دلم نشست به نرمی قطرهای بارون که رو گونه هام می شینه:

 

1)بعضیا مثل خدا میمونن برا آدم!....از همه جیک و پیک زندگیت خبر دارن...عین دلتو میذاری کف دستشون...عین فکرتو...عین وجودتو....از همه کارهات باهاشون میگی...از همه کارهای خوب وبدت...مثل خدا میمونن که خجالت نمیکشی باهاشون از کارهای بدت بگی....از پشیمونیات...از دردها و خوشیهات... از همه چی....از همه چی...مثل خدا میمونن که وقتی تنهاترین تنها میشی مطمئنی که هستن!...که میتونی وقتی دلت میگیره بری سراغشونو با چند کلمه حرف الکی و چند تا خنده بیخودی سبک شی برگردی سراغ زندگیت!...اما این بعضیا عین خدا نمیمونن که براهمیشه باهات بمونن..
که نذارن تو بیخدا بشی!!!

2)دلم خنده میخواد...دلم شیطنت میخواد...دلم شادی میخواد...اما انگار میون این جماعت عبوس،خنده بزرگترین جرمیه که میشه مرتکب شد!..جرمی که به خاطرش بزنن تو دهنت بعدشم بفرستنت سلول انفرادی تنهایی...که اون  تو بی صدا، بیحرف

 خفه شی!

دلم بد گرفته...بد!...کاش میشد کسی با من حرف...حرف...حرف میزد

نوشته شده در شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

دکتر شریعتی

 

فقر


میخواهم  بگویم ......

 

فقر  همه جا سر میکشد .......

 

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

 

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول

نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

 

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء

یک کتابفروشی می نشیند ......

 

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های

 

برگشتی را خرد میکند ......

 

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی

 

آن یادگاری نوشته اند .....

 

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان

 

انداخته میشود .....

 

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                

   فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..

 

فقر ، روز را  " بی اندیشه" سر کردن است
 
 
نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

الان داشتم دنبال غالب وب لاگ می گشتم یه چیزای جالب توی غالب های نمونه پارس اسکین نوشته بود که ازشون خوشم اومد. تقدیم به شما:

- بیهوده متاز که مقصد خاک است

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

- نماز وقت خداست انرا به دیگران ندهیم

 

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

- هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود چیزی یاد نگرفتم

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

- دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

- تنها موقعی حرف بزن که ارزش سخنت بیش از سکوت کردن باشد

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

- مرد بزرگ، کسی است که در سینۀ‌خود ، قلبی کودکانه داشته باشد

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی

- یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها. کی بماند برگ کاهی در میان بادها

- دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

- هیچوقت نمی‌توانید با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشارید

- نگاه ما به زندگی و کردار ما تعیین کننده ی حوادثی است که بر ما می گذرد

 

- کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ... نه حاشیه ای از یاد رفتنی

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد

نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد، در پرنده شدن خویش بکوش.

 

 

دوستی یک حادثه است و جدایی یک قانون، بیایید حادثه ساز و قانون شکن باشیم...

 

 

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند.

اگر خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست

اگر ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت میخواهید...

 

 

 

- بیایید سال های زنده بودن را در بیداری بگذرانیم چون سال های زیادی را به اجبار باید خفت.

 

 

- هیچکس دنیا را آنچنان که هست نمیبیند. بلکه هرکس دنیارا آنچنان که خودش هست میبیند.

 

 

 

- چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است.

 

 

- آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک میریزد، زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.

 

 

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند.

گدایی عشق میکنند تا وقتی که مطمئن به تسخیر قلب زن نشده باشند،

اما همین که مطمئن شدند، مردانگی را در کمال نامردی بجا می آورند...

 

http://manam-minevisam.blogsky.com/category/cat-11/

 

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

این نوشته مال من نیست مال یه دوسته ولی آوردمش اینجا تا توی آرشیو خودم باقی بمونه خط زیر لینک به وب لاگ صاحب مطلبه! دوست داشتم دوستام حتماً‌بخوننش خیلی ظریف و زنانه نوشته
 

                       به نام خالق زیبایی ها

 

سلام...

"تا وقتی کودکی متولد میشود یعنی هنوز خدا از بشر نا امیدنشده است..."

بارها شنیده بودمش ولی... امروز حسش کردم...

یکشنبه صبح:

وارد بیمارستان لاله میشم و خودم رو به بخش تجهیزات پزشکی میرسونم حسابی پاهام میلرزه...چرا؟ نمیدونم!!

 با احترام به مسئول قسمت معرفی میشم و بعد از گپ نه چندان دوستانه میرم به سمت بخشی که مدتهاست برام جذابیتی نداره که هییییچ بلکه استرس میده بهم!!

(آخه خدای من این همه تجهیزات پزشکی!! حالا چرا احیای نوزاد و هرچیزی که مربوط به اونه!!!من که همیشه توی شوکه شیرین کاریهای شما هستم!!اینم روی بقیه!!)

حالا علاوه بر پاهام دلم هم میلرزه!!

سر پرستار داره با من صحبت میکنه... تشکر میکنه و چیز های دیگه که من فقط با لبخند سرم رو تکون میدم!!

اصلا حواسم بهش نیست و نگاهم رو نمیتونم از چند تا موجود تازه دم کوچولو که توی پتوهای آبی و صورتی پیچیده شدنو همگی خوابن بردارم... بغض میکنم! چرا؟! نمیدونم... از عظمت یک حس غریبه؟!

چقدر پاکن... چقدر معصوم و بی پناهن... چقدر قشنگن...

 کی میدونه قراره کی بشن... کجا برن... چی کار کنن؟! فرداهایی هست که دل کسی رو بشکنن؟! کسی رو آزار بدن؟! کی میدونه؟! هیچکس... فقط اونی میدونه که براشون دعوتنامه فرستاده...

آخ خدای من... آخه کی برای شما فسقلیها دعوتنامه فرستاده... اینجا که خبری نیست! نونتون نبود... آبتون نبود... دنیا اومدنتون چی بود؟ برای من یکی که کسی دعوتنامه نفرستاده بود!!

 به این اعتقاد دارم نوزادان بوی خاصی میدن که هیچ عطری نمیتونه لذت بوییدنش رو به آدم بده... حس زندگی...  آخه میدونین... تازه از پیش خدا اومدن... هنوز بوی عالم ناکجا آباد رو با خودشون دارن... هنوز به عطرهای زمینی نیازی ندارن...

 میرم گان و پاپوش آبی رنگ رو میپوشم و میرم برای چک آپ.... یکیشون داره تکانهای نامحسوسی میخوره و بعد چند ثانیه صدای نق نق ضعیفی به گوش میرسه...(همیشه میگم که نوزادا عین تلویزیون قدیمی ها اول تصویر میاد بعد صوت)

آره خوب... خدا جونم فهمیدیم که ازمون نا امید نشدی هنوز!!

گوشه ی اتاق پرستار داره از یک نوزاد سمج و شیطون خون میگیره... دوبار بغض گلوم رو میگیره... آخه این طفلک مگه چقدر خون داره؟!...

صدای جیغ نوزاد میره بالا... تعجب میکنم از قدرتش... از سماجتش.... دستاش رو آنچنان تکان میده که..... دارم شاخ در میارم... اصلا کوتاه بیا نیست...

چرا بعد از گذشت زمان این سماجت رو یادمون میره؟! چرا این موهبت رو فراموش میکنیم که خداوند به ما این اجازه رو داده تا از حقمون دفاع کنیم؟! از "آزادیهامون"... چرا فراموش میکنیم که اشرف مخلوقاتیم و انسان پر از زیبایی خداوندیم و همین به تنهایی کافیست؟! 

کی گفته اینا ضعیفن؟! نه خیر خانوم.... دلت به حال خودت بسوزه...

این موجودات تازه از راه رسیده بلدن که چه جوری با جرات اعلام کنن که چی میخوان... با شهامت گریه کنن... بخندن... !!

یاد این جمله ی یه آدم بینظیر می افتم که میگه: "ما آدما اونجاهایی که باید جیغ بکشیم خفه خون میگیریم و اونجاهایی که باید سکوت کنیم گلومون رو جر میدیم" چرا؟!

این چه رسمیه که با بزرگ شدنمون این حساب کتابا از یادمون میره؟! خوبه که هر چند وقت به خودمون این رو یاداوری کنیم که : " یادت باشه که اشرف مخلوقاتی ... نگذار که به بازی گرفته بشی... رشد کن... زندگی کن و سهم خودت رو از زندگی بگیر و بهترین شو و جایی رو که تو پازل زندگی مال توست پیدا کن! برای چیزی بجنگ که ارزش جنگیدن داشته باشه..."

یاد حرف رئیسم میافتم که روز اول بهم گفت تنها بخش بیمارستان که تقریبا همیشه اتفاقای خوب میفته بخش نوزادانه و حس زندگی همیشه جاریه... راست میگفت...

با اینکه هنوز نمیدونم چیست پشت اینهمه ترس و تنفر از اینکه یه روزی یه جایی من هم مادر میشم... حرفم رو پس میگیرم... من عاشق این موجودات کوچولو هستم...

"قشنگ یعنی چه؟! قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال....
ترانه یعنی حافظه ی خاطره های عاشقانه ی انسان...
یعنی تعبیر عاشقانه ی یک اصل گم شده..."

شاد باشید یه دنیاااااا...

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |

کدام یک را سوار می کنید ؟ ( لطفا .... تا آخر بخوانید - ممنونم) :


یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت. پرسش این بود :

شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید
:

لطفا پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ....
..........

........

......

.....

.....

...

..

.

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد.


پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او رانجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هرحال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند،
تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ
خود نداد. او نوشته بود :
سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را
به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر
رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس
می‌مانیم.

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد
گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه
می‌پذیرند
که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در
ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و
مزیت‌های خودمان را (ماشین) (قدرت) (موقعیت)
از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها،
محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور
کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم
چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای
تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.

در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در
چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود،
استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای
دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند.

تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که
در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات
و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای
دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و
حسابی به مسائل نگاه کنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم
مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای
بهتری بدست بیاوریم.

شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش،
قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را
ببخشند تا همسر رویاهای خود
را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث
می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند.

دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین
باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند...

نوشته شده در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |