نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

این روزها برای تنها شدن، کافیست صادق باشی !!!

 

من امشب خوشحال ترین آدم غمگین زمینم...داشتم فکر می کردم چقد خوبه مثل اسکارلت شونه هاتو بالا بندازی و به بزرگترین غم زندگیت بگی: فردا بهش فکر میکنم!!!!

ღ ღ
شاهکارم را نشان بزرگ‌تر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترس‌تان بر می‌دارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می‌کرد.

آدمهایی که به جای فریاد ، سکوت می کنند ، بالاخره روزی به جای صبر کردن در را باز می کنند و می روند...! بوسه عشق

 

 

عارفی را گفتند، جمله ای بگو تا وقتی ناراحت هستیم ، شادمان کند،و وقتی شادیم،ناراحت. وی گفت : "" این نیز بگذرد......!!!! ""

 

وقتی ظرف میشویی دعا کن، شکر کن به خاطر اینکه ظرفهایی داری که بشویی یعنی غذایی در کار بوده، یعنی کسی را سیر کرده ای، یعنی با محبت با عشق از یکی دو نفر مراقبت کرده ای ...برایشان آشپزی کرده ای، میز چیده ای. تصور کن چند میلیون نفر در این لحظه ظرفی برای شستن ندارند یا کسی را ندارند که برایش میز بچینند.

ساحره پورتوبلو / پائولو کوئلیو
ینجا سرزمین کلمات معکوس است:
جایی که گنج، جنگ می شود
درمان، نامرد می شود
قهقهه، هق هق می شود اما دزد همان دزد است و درد همان درد

 

 

ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻣﺴﺘﺄﺻﻞ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﭼکوﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﻨﻢ؟ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ» :ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ. ﺑﺰﺭﮔﺎﻥ ﻭ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺑﺪﻩ ﺑﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺸﺎﻥ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﮐﻨﻨﺪ.« ﺍﻣﺎ ﻇﺎﻫﺮﺍً ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻭﺭﺍﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ: »ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ، ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻭ ﮐﻢ ﺳﻮﺍﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﮕﻤﺎﺭ. ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﭘﺴﺖ ﺑﮕﻤﺎﺭ. ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ﻭ ﻧﻔﻬﻢ ﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﮑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻃﻐﯿﺎﻥ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺩﺍﺷﺖ. ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻮﺍﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻮﭺ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﯾﺎ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ، ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﮒ، ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﺍﻧﺰﻭﺍ ﺳﭙﺮﯼ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ ♥

 

 

و چیزها را می بینی و می پرسی: چرا؟ من خواب چیزهائی را که وجود ندارند می بینم و می گویم: چرا که نه؟
جرج برنارد شاو
(( A ))

من زنم ، دعای خیر دیده ام ، نفرین هم شده ام . همه ی زندگی ام بداهه بوده . از همه ی آتش ها همچون افسانه ها گذر کرده ام ، پاک و بی شبهه . فقط برای لحظه ای که با تو باشم ... پس آدم باش ...
از : دلنوشته های دلنشین
برگــرد عشق قدیمی و دیرین من؛ برگرد و بگو دوستـت دارم . . . تا با پشــــت دست چنان بــــر دهانت بکوبم تا آرزوی داشتن یـک دندان را به گــــــــــور بـبـــری چه برسد به من و یک عشق حقیقی..
اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بیدار شدی و دیدی همه چیز آرومه و خیلی خوب نه غمـــــی هست و نه دردی... بدون که دیشب تو خواب مردی! روحــــــت شاد و یــــادت گرامی... <♥>
زاهدی گوید: سخن چهار کس مرا سخت تکان داد. اول : مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد و او گفت : ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم : مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ ... سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟ .
از: چند لحظه انرژی مثبت
خواستم بگویم کیستم دیدم نگفتن بهتر است!!!
چه سود؟
آنکه با من نمی ماند!
همان بهتر که نشناسد مرا...
آنکس که می ماند خود خواهد شناخت
مرو راهی که با ریگی بلغزی
مشو بیدی که با بادی بلرزی
تو را قدر و تو را قیمت گران است
مکن کاری که یک ارزن نیرزی . . .
سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
.:: دکتر علی شریعتی ::.
 
نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |