نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

مدت ها بود که این طور عمیق با یه فیلم ایرانی متاثر نشده بودم
و گریه نکرده بودم
اصلا یادم نمی اد تا حالا از فیلمی این قدر خوشم بیاد
که دلم بخواد خیلی زود دوباره توی سینما ببینمش
همه لحظه های فیلم داشت حرف می زد
و از سوپر استار و ملودی کمکی خبری نبود
هرچند که واقعاٌ هنرپیشه هاش از سوپراستارهای موجود یه سروگردن سر بودند
داستان اون قدر قشنگ دردش رو منتقل می کرد که تو می شدی زهرا سادات
می شدی آقا سید
می شدی عاطفه جونی
می شدی تارهای قالی روی دیوار
و یه دستی تو رو به خودش می بافت
عاشق اخلاق آقا سید شدم
مناعت طبعش یه لحن لطیفی داشت که به دل می نشست
اصلاٌ ادا اطوار نبود
وقتی می خواست شاگردی کنه جداٌ شاگرد بود
و خیلی قشنگ بود وقتی حاظر شد به قیمت جون کندن منبر نره
این نشون می داد می فهمه که هنوز شاگرده
هر چند در حد جفت کردن کفش کوچیکه و نمی دونه 
اما از همدرس ها و مربی ای که حتی نپرسیدند و نفهمیدند چه دردی اون رو مجبور به بچه به کلاس آوردن کرده بزرگ تره
درد طلب و درد بی کسی!
وقتی می خواست مادری کنه تازه فهمید چه طلایی تو خونه داشته
و جداٌ که زنش عجب طلا نه جواهری بود
عبورش از پوسته زندگی به عمق، خیلی به آهستگی و نرمی و بی سکته صورت گرفت
و وقتی زنش توی خونه نبود تازه بودش به چشم های آقا سید اومد
روابطشون خیلی قشنگ خوب بود احترام بین شون چیزی بود که همیشه آرزومه داشته باشم
خواهرم می گفت:< عاشق سید شدم اون قدر که ماه بود.>
ولی حیف...
حیف که نیست جواهری مثل زهرا سادات و ماهی مثل آقا سید
قشنگ ترین صحنه فیلم به نظر من جایی بود که توی پیک نیک آقا سید تلاش کرد قرآن بخونه و نتونست
و آیاتی رو که حفظ بود خوند تا زهرا سادات نفهمه و چه آیاتی می خوند!من که یکی در میون معنی ش رو می فهمیدم زار می زدم

و بعد گفت که دوستش داره! وانگار بارش رو زمین گذاشته باشه سبک شد وخوابید
و یهو دیدم خدایا من رو ببخش
ببخش که این قدر حالم بده
این قدر برات ناله می کنم و یادم میره
که تو خودت گفتی بعد از هر سختی راحتیه
و تو کیمیا گر این بازاری و ما همه باید مس وجودمون رو به آتیش تو بسپریم
شاید که طلا بشیم

و این که تو هستی و من رو دوست داری...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |