نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

امروز داشتم کتابخونه ام رو گردگیری می کردم یه هو گفتم بیام با یه کتاب فال بگیرم و شانسی یکی رو کشیدم بیرون
نامه های چارلی چاپلین به دخترش در اومد
اصلاٌ یادم نمی آد که کی و کجا این کتاب رو خریدم
شروع کردم به خوندن
خیلی خوشم اومد
گفتم یه کمش رو جدا کنم برای شما هم بنویسم البته چون دست من به کم نمی ره زیادم کم از آب در نیومد
اگه کل اش رو بخواین یه سرچ بزنی تو اینترنت کاملش هست اما این گلچین منه
ان شالله شما هم خوشتون بیاد: 

...
اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول ,این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه

و هر لحظه برای بند بازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان

ریسمان نا استوار سقوط می کنند.
دخترم جرالدین ,پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ریسمان نا استوار زیر پای

تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبایی  تو را بفریبد و آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود. همیشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از این رو دل به

زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.
 اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که

در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف "عشق "که معنی آن" یکدلی" است شایسته تر از من است
کار تو بس دشوار است این را می دانم، به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه

تربازگشت اما دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ما است و من پیرمردم و شاید حرف های خنده آور می

زنم اما به گمان من تن عریان تو ,باید مال کسی باشد که روح  عریان اش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد، به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه

جزیره لختی ها می شود. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.
با اندیشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم.
امشب شب نوئل است شب معجزه است و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من خشکید ، چارلی را پدرت را فراموش نکنی، من فرشته نبوده ام اما تا آن جا که در

توان من ببود تلاش کردم تا آدم خوبی باشم. تونیز تلاش بکن حقیقتاٌ آدم باشی.
رویت را می بوسم .
پدر تو ,چارلی چاپلین
سوییس سال 1963

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |