نصایح من به من!

اتاق نصیحت های من به خودم و هر کی که دوستش دارم!

یه روزی صدای هل من ناصراٌ ینصرنی رو شنیدم
واز خواب خرگوشی که خودمو بهش زده بودم پریدم
روزهای داغ عاشورا بود و خونم به جوش اومده بود برای یاری او
که نه!
برای یاری حسین درون خودم
برای موتو قبل عن تموتو
من واقعاٌ مرده بودم
و آرزوم هم آرزوی مرگ بود
تا این که یاد گرفتم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنم
چند سال هر بار روز تولد امام حسین ازش به عنوان ناجی خودم تشکر می کردم و
ازش عیدی می گرفتم و گاهی کاری و هدیه می کردم بهشون
امسال...
از خودم و فضاهای اون روزهام خیلی دور شدم
یه موتو قبل عن تموتوی جدید می خوام
می خوام بمیرم قبل از این که بمیرم
می خوام بازم از نو خودم رو بکشم
اما نمی دونم کی و کجا رو می خوام به دنیا بیارم
کاش می دونستم از کجا می تونم باز اون حال و روزهای قشنگ اوایل توبه رو پیدا کنم
اون بی خبری از همه جا و اون معصومیت تازه تولد یافته در خودم رو
و اون عطش شدید برای فهمیدن و یاد گرفتن اسلام
و پیروی از امام حسین و خدمت به امام زمان
این روزها به خودم خدمت می کنم و به جیبم
دیگه کلاس نمی رم
و از دوستای هم درس خیلی دور افتادم و با شغل هنری و فانتزی که من دارم
و دوستای رنگارنگی که تو محیط کار دورمن اند فاطمه درونم خیلی تنها شده
خیلی سعی می کنه من رو برگردونه به حال و هواهای عاشقانه قدیمم
به اون مناجات ها
به اون حال و هوای ثابت و هدفمند
نمی دونم چی شد که امشب شروع کردم به نوشتن
یا امام حسین من هیچ هدیه ای ندارم که به درگاهتون تقدیم کنم
فقط، سعی کردم تو این یه مدت تا اونجا که بلد بودم اون جور که خدا راضیه کار کنم
هیچ جا دروغ نگفتم و از کار کم نگذاشتم
سعی کردم برای آدم های مومن تر کار کنم که براشون مهم بود یه اکیپ خانم متخصص عکساشون رو بندازه
غیر از اینها که گفتم دیگه نه مناجاتی خبریه نه دعا و ثنا و استغفار و نماز قضاو...
نماز روزمره ام هم گاهی می افته به آخر وقت
من هدیه ای برای دادن به شما ندارم
شما هدیه خوبی تو دستای خالیم بزارین که می دونید من رو از این سردرگمی نجات می ده
من نمی گم چی چون نمی دونم چی برام خوبه
یا فاطمه جان امشب که میوه باغ بهشت رو به دنیا آوردی دست من رو هم از برکات بالا خالی نگذار

 

نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط من نظرات () |