ای خدای توانمند بر هر تغییر محتاج توام برای تغییر!

یا مقلب القلوب والابصار
                        یا مدبر الیل والنهار
یا محول الحول و الاحوال
         حول حالنا الی احسن الحال
و ثبت قلوبنا فی دینک
          به رحمتک یا ارحم الراحمین

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

عزیزم متوجه پیامت نشدم اصلا چه مشکل احتمالی؟خدارو شکر مشکلی نیست ممنومنم .به لطف خدا و تا زمانی پدر بزرگوارم وخواهر مهربونم که تمام تلاش خودشو میکنه که کمبود مامان رو حس نکنم رو دارم و زیر سایه شون هستم از تمام ناملایمات دورم امیدوارم شما هم خوش باشید

سبحان

قلبت را دنبال کن. قلب تو برای هر کار بزرگی راهنمای درستی است. قلب من محدود است. تقدیر برای هر کاری که انجام می دهی، با آن عنصر قدسی که درون هریک از ماست تعیین می شود... خلیل جبران [لبخند]

سبحان

دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سكوت كردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان یك پدرمی خواهی كدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت : بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاری كه می توانند بكنند اینست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بیاموزند كه درست نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان كه دوستشان داریم ایجاد كنیم اما سالها طول می كشد تا این زخمها را التیام بخشیم

محمد (سلام بر زندگی)

فرض کن پاک کنی برداشتم و نام تو را از سر نویس ِ تمام نامه ها و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم! فرض کن با قلمم جناق شکستم! به پرسش و پروانه پشت کردم و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم! فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم، حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما، صدای آواز های مرا نشنید! بگو آنوقت، با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟ با التماس این دل ِ در به در! با بی قراری ٍ ابرهای بارانی... باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم، خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند! موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست! همنشین ِ نفسهای من شده ای! خاتون! با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای![گل]

محمد (سلام بر زندگی)

سلام دوست بزرگوارم شبتون بخیر از لطف و محبتتون بی نهایت ممنونم وبلاگ شما هم بسیار جذاب است ممنونم[لبخند]

سبحان

سلام [لبخند][گل] من غلام قمرم ، غیر ِ قمر هیچ مگو پیش ِ من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم ؛ نعره مزن ، جامه مدر، هیچ مگو گفتم ای عشق ، من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف ِ خداست؟ گفت این هست ولی جان ِ پدر هیچ مگو [گل][لبخند]

سمن

سلام. آپم اگه بیای ممنون میشم...

سبحان

سلام [گل][لبخند] و خدا می خواست که آدمی در آدمیتش او را بپرستد وخدا می خواست که آدمی او را فقط به خاطر خودش بپرستد اما آدم خدا را از ترس و به بهانه بهشت پرستید.... [گل]

مجید اشتری

سلام دوست عزیزم ممنون که سر زدی بازم منتظر حظور گرمت تو وبلاگم هستم موفق باشی وپیروز

مجید اشتری

خودمم خیلی واسم عجیبه که چیشده که اینجری دوست دارم